از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون آید؟
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
( در جعبه های خاک )
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای بارن،
در آفتاب پاک.
[شفیعی کدکنی؛ کوچ بنفشه ها، از مجموعه ی از زبان برگ؛ 1345 ]
همه ناراضی اند. و گوش زمان از حلقه ی ناراضیان جهان، ذکر ای کاش ای کاش می شنود. از ای کاش های جهانی و بشری و اخلاقی و حتی میهنی و شهری در گذریم و برسیم به یک ای کاش نزدیک؛ یک نارضایتی آشنا؛ خانه ی دوم، نه! خانه ی اول خودمان؛ نه! خانه ی اول خردورزان جامعه: دانشگاه. که اگر کشتی فرهنگ ایران و ایرانیان لنگر انداخته است، سکّانش این جاست: دانشگاه. کشتی به گل نشسته ی فرهنگ، سکّان شکسته اش این جاست : دانشگاه. دل سوزی سکانداران فرهنگ این مرز و بوم را اینجا ببینید: دانشگاه؛ گروه فلسفه.
مانده ایم عزای کدام بلا را بگیریم و بر کدام مصیبت بگرییم؛ بی برنامگی گروه یا بی رمقی دانشجویان. هر چه هست حکایت « ای کاش » است و نارضایتی است، از هرکه و هر چه.
این جا همه در ناله اند. بگذریم از آنان که سرگرم گذراندن واحد ها هستند و پیمانه ی سرشان که از سخنان گهربار استادانشان پر می شود، سرمست می شوند و اگر فریادی به اعتراض سر می دهند، از سر همین خماری است: « دلگرمی زندگی شان » را احتمالاً یک ترم نمی بینند و چه مصیبتی بیش از این. بگذریم از اینان که « عاشق » اند؛ از تعاملات فکری با استادان در گذشته و به ناز و عشوه های عاشقانه رسیده اند.
این جا همه نا امیدند. و همه نا امیدی شان از خودشان است. طبل تو خالی دانشگاه هنوز آن قدر سر و صدا دارد که کسی اگر چیز دیگری نشنید، ایراد را در گوش های خود ببیند. این جا همه گناه را به گردن همه چیز می اندازند؛ هوش و استعداد و علاقه و انگیزه و « ذات» فلسفه و زندگی و همه چیز و همه چیز، مگر همان طبل تو خالی پر سر و صدا؛ دهلی که آوازش از دور خوش است و از کمی دورتر ( آن سوی ایران ) به راستی به گوش هم نمی رسد. صدایی اگر به اعتراض بر می خیزد و تا می روی خوش بین شوی و امید وار که بالاخره « از سنگ ناله ای خاست »، می بینی باز حکایت نمره است و معدل و واحد و ... . آن چه بر سرش حرف و حدیثی و به خاطرش فریادی نیست، عمر ماست و آینده ی ما و اندیشه ی ما. که مرگ اندیشه را به نظاره نشسته ایم.
آن چه وضع موجود را رقم می زند ، مجموعه ی علت ها و عواملی است که یک سرش در حکومت است و سر دیگر در آن خانه که دانشجو بر سر خوان فرهنگ خانه نشینان اش، پرورده شده است. اما دگرگونی را باید از جایی آغازید و کجا بهتر از همین جا، نزدیک خودمان. گروه فلسفه ی دانشگاه و مجموعه ی استادانش، نه به دوردستی آن خانه و خوان فرهنگ است نه فرادستی و خطر خیزی آن قدرت و حکومت. که دگرگونی در اولی صبر ایوب می خواهد و عمر نوح؛ و دومی دل شیر و بازوی از جا در آوردن کوه. و که نزدیک تر از استاد به دانشجو؟ دست استادان و نزدیکان را به یاری بطلبیم و بگوییم که : اگر دست موافقت فراز نمی کنید، لااقل انگشت محافظه کاری بر بینی مگذارید که : خاموش! و سر های مصلحت اندیشی در گریبان خود فرو مکنید که : ساکت! خطر نزدیک است! ما شور و شورش نمی خواهیم. خُردکی خرد ورزی و اندکی برنامه سنجی خشنودمان می کند اگر می توانید. اگر نه، راه را باز گذارید تا دلسوزان و خردورزان بیایند و نسیمی وزیدن گیرد.
به دانشجویان می گویم: ریشه ی مشکل در فلسفه را چرت و پرت دانستن؛ در خود را بی استعداد دیدن؛ در به زندگی نفرین گفتن و ... نیست. که این ها همه ندیدن مشکل است و آن چه می زاید: نوزاد بی دست و بی پای ناامیدی است. اکنون بیایید و این دوم مشکل ( نا امیدی ) را چاره کنید. ریشه ی مشکل را در استادان و مدیران دیدن، از جنس فرو کاستن عامل بدبختی ها به یک یا دو نفر و انداختن گناه بر گردن دیگران نیست. نشانه ای است بر این نکته که: ما دانشجویان، ما جوانان، نه فقط ما، که هیچ کسی ، وقتی زاده می شود امیدوار و پژوهشگر و فیلسوف نیست. ما در جامعه ای ، دقیق تر : در دانشگاهی، زندگی می کنیم که استادانمان برای ما برساخته اند.
اما اکنون چه کنیم؟ چه می توانیم بکنیم؟
پیش از ما بسی بوده اند، آن ها که « عریضه » نوشته اند و گلایه کرده اند و شکایت نزد مدیران ارشد و رئیسان والا مقام تر برده اند. اما ناراضی تر و نا امید تر و گردن شکسته و بخت برگشته بازگشته اند. پیش از ما بسی بوده اند آن ها که خود را به میدان بازی های مدیران و استادان دانشگاه انداخته اند. و از دیدن آن همه بازی و فساد اداری رنجور شده و بوی گند آن فریب کاری ها دماغشان را رنجانده و تهدید شنیده و باز گشته اند و دیگر هوای دگرگونی به سرشان نمی زند.
شاید این ها همه یک پیش فرض در سر داشته اند و آن این که : « ما می توانیم با ورود به این چرخه و پریدن به میدان بازی، اوضاع را عوض کنیم». غافل از این که در موازنه ی قدرت، کفه ی استادان و مدیران آن چنان سنگینی می کند که هر چه کنیم به آن دست نمی یابیم. و اگر در این شرایط وارد میدان شویم بازی می خوریم. دانشجوی بی بضاعت را چه یارای تغییر است، آن هنگام که تکیه به قدرت زدگان « می توانند » ستاره اش دهند؛ نمره اش ندهند و محروم و اخراجش کنند؟ و چون « می توانند» ، « انجام می دهند ». و این چنین بر جگر سوختگان، داغ بر داغ می افزایند.
آری اکنون: قدرت ما در قلم ماست. و باید نوشت و نوشت و نوشت، از همه ی داغ ها و درد ها. تا به یادگار بماند؛ تا دیگرانش بخوانند و بدانند در این خطه از سرزمین خرد چه می گذرد. باید نوشت؛ خبر پراکند و آگاهی بخشاند.
واقعیتی است که آن چه که آدمی در چهار دیواری بسته ی یک اتاق می کند، نمی تواند به همان آزادی و فراغت در خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد انجام دهد. چشمان نگران آدمیان پیرامون، آدمی را محدود می کند. و اکنون دانشگاه آن چهار دیواری بسته است. کو نگاه تند و تیز نقادی که استادان ما را نظاره کند و به نقد بکشد. کجاست نگاه تیزبین دوربین های رسانه ای.
رسانه ها ( از تلویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجله و وب سایت و ... ) در دنیای امروز کارشان فراتر از سرگرم کردن است. اکنون دنیا، دنیای بسته ی دیوار کشیده ی کهن نیست، که اگر هر گوشه ای از آن جنایتی می بود، به گوش هیچ کس نمی رسید. اکنون کافی است تا دخترکی در گوشه ای از خاک عراق سنگسار شود، تا رسانه های جهان دست به کار شوند و از آن بنویسند و بگویند و گوش عالمیان را کر کنند. و رسانه ها کیستند جز همین مردم. جز مجموعه ای از خبر نگاران. و چه می کنند جز بازتاباندن آن چه پنهانی صورت گرفته است.
حاکمان را در همه ی حکومت ها و در همه جای دنیا و فرا دستان را در همه ی سیستم های اداری باید نقد کرد. که اگر نبود نگاه منتقد، جنایت ها بسی بیشتر و دل ریش تر از اکنون می شد. و رسانه بر پایه ی نقد است.
در این نقد و تیز بینی و سنجش، هر آینه نه دشمنی و کین توزی ای برجاست، نه غرض ورزی و منفعت طلبی ای. به چشم آدمی نمی آید مگر آن چه مهم است و عزیز. و آن چه اینگونه است، ناتوانی اش دل را به رحم می آورد؛ نابودی اش لرزه بر اندام می افکند؛ عیب و ایرادش آدمی را به اصلاح بر می انگیزاند. واین هم، پایه ی دیگر نقد است که نقد نمی شود مگر آنچه دوست داشتنی است.
و در کار نقد، تغییری را نبایست انتظار کشید و شورشی را به دیدگان دید. ارزش کار، تنها و تنها در همان آگاهی رسانی است. آگاهانیدن دانشجو، استاد و آن ها که بیرون از این سر در تاریخی چشم حسرت به آن می دوزند، از دانشجو گرفته تا استاد.
اکنون در نبود آن رسانه ها و خبرنگار ها و چشم ها و نقد ها، ما خود ، رسانه می شویم. اگر در دانشگاه عمرمان تلف می شود؛ اگر اندیشه ها و انگیزه ها کشته می شود؛ اگر فهمیدن و اندیشیدن یادمان نمی دهند؛ اگر خواندن و نوشتن فراموش مان می شود؛ اگر توهین و تهدید می شنویم؛ اگر این جا به همه جا شبیه است مگر دانشگاه؛ بگوییم و بنویسیم تا همگان بدانند. کار ما تنها و تنها همین آگاهی بخشی است و خبر پراکنی. که « هر که را خبر هست، بندگی از او دور است.»