تبليغاتX
< > جمجمک
بررسی وضعیت آموزش فلسفه در ایران
 گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است

 

علی کربلایی، زینب ربیعی: به باور دکتر حسین شیخ رضایی مهم ترین مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل و تفکر است. او از آنجا که دانش آموخته ی دکتری فلسفه علم در دانشگاه دورهام انگلستان می باشد، از نزدیک با سیستم آموزش فلسفه در آن دانشگاه آشناست. آیا قدرت تحلیل اکتسابی است؟ آیا او با بیان این مشکل، خودِ دانشجویان را مقصر می داند؟ در این گفتگو، این عضو هیئت علمی موسسه پژوهشی حکت و فلسفه، از تجربیات و مشاهدات خود می گوید و به مقایسه  میان آموزش فلسفه در غرب و در ایران می پردازد.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در جمعه 21 فروردین1388  |
 یادداشت دکتر عبدالکریم رشیدیان

مشکلات تدریس فلسفه در ایران

در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان

مشکلات شیوۀ تدریس فلسفه به طور کلی از دو دسته مسایل ناشی می شود: مشکلات تدریس علوم انسانی به طور عام و مشکلات تدریس فلسفه به طور خاص. مشکلات عام از مسایلی عدیده ناشی می شود که نحوۀ دانشجوگیری در کنکور، نوع نگاه به علوم انسانی، سرنوشت فارغ التحصیلان این رشته ها و نظایر آن را در بر می گیرد. مشکلات خاص تدریس فلسفه به نظر من عبارتند از:

1)      آمدن ناخواستۀ دانشجویان بی علاقه به این رشته

2)      نبودن ساز و کار های حساب شده ای در گروه های فلسفه برای علاقمند سازی لااقل بخشی از این دانشجویان به فلسفه

3)      نبودن جهت سنجیده ای برای ارتباط دادن فلسفه با سایر علوم و با زندگی و اجتماع

4)      استفاده از روش های کهنه تدریس (جزوه نویسی، گفتار یکسویه مدرس، تمرکز بر مباحث پا خورده)

5)      کمبود مدرسان متخصص و مجرب که توان علمی بالا و قدرت انتقال درست مفاهیم را داشته باشند

6)      عدم حضور کافی عنصر تحقیق در کار آموزش چه نزد مدرسان و چه نزد دانشجویان و ناتوانی از فرموله کردن زمینه های بکر و موضوع ها و مضامین و سمت گیری های ابتکاری فلسفی

7)      سطح بسیار پایین شناخت زبان های خارجی نزد دانشجویان و حتی نزد برخی از استادان

8)      عدم ارتباط زنده با محافل فلسفی بین المللی و دانشگاه های خارج به عنوان محرکی برای گفتگوی فلسفی و آشنایی با مسایل جدید

9)      نبودن منابع اصیل و کلاسیک کافی در دسترس (اعم از کتاب، نشریه، مجله و غیره)

10)  وجود یک برنامه درسی که از حدود سی سال قبل به این سو تقریباً بازنگری نشده است.

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 16 فروردین1388  |
 یادداشت دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

مشکلات تدریس فلسفه در ایران

 یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

دکتر منوچهر صانعی دره بیدی، استاد فلسفه دانشگاه شهید بهشتی، با ارسال یادداشتی برای جمجمک به بررسی مشکلات تدریس فلسفه در ایران پرداخت. ایشان با دسته بندی این مشکلات به مشکلات اقتصادی، سیاسی، زبانی و ... کوشیده اند تا این مشکلات را از نگاه یک استاد، بیان کنند.

 آنچه در نوشته ی ایشان به چشم می آید تلاشی است برای توضیح مشکلاتی که می توان آنها را مشکلات بیرونی اهالی فلسفه نامید. مشکلاتی که در اثر وضع ناخوشایند اقتصادی، سیاسی، روحی و ... گریبانگیر فلسفه جویان است. لازم به ذکر است که بیشتر مشکلات طرح شده از جانب ایشان، مشکلاتی است که استادان فلسفه با آن دست و پنجه نرم می کنند نه دانشجویان این رشته. اینکه آیا در نگاه ایشان دانشجویان فلسفه هم از مشکلی رنج می برند یا نه، پرسشی است که امیدواریم در فرصتی مناسب با ایشان در میان بگذاریم و پاسخ آن را بشنویم. متن کامل یادداشت ایشان در زیر می آید:

به نام خدا

سخن از مشکلات تدریس فلسفه در ایران است. این مشکلات را می توان به 6 قسم تقسیم کرد.

1.       وضعیت اقتصادی

مدرس فلسفه مثل هر شهروند دیگری عضوی از جامعه است که باید در همان جامعه ای که تدریس می کند زندگی کند. شرط اولی و مقدماتی زندگی برخورداری از شرایط اقتصادی مناسب است. بهتر است در این مورد به یک مصداق عینی اشاره کنیم: در سال 1365 متوسط حقوق یک استاد دانشگاه ( از جمله استادان فلسفه ) حدود هفت هزار تومان بود. در حالیکه متوسط کرایه خانه در شهر تهران حدود پانزده هزار تومان و درآمد یک راننده تاکسی حدود سی هزار تومان بود. یعنی حقوق استاد دانشگاه یک چهارم درآمد یک راننده تاکسی و معادل پنجاه درصد کرایه خانه او بود. با چنین وضعیتی نه فقط تدریس فلسفه که تدریس هیچ رشته علمی یی نمی تواند مطلوب باشد.

 ۲.       وضعیت سیاسی

کار فلسفه ماهیتاً و ذاتاً پرداختن به مسائل «زندگی» است. این مسائل از موضوعات دینی و اخلاقی تا اقتصادی و سیاسی و هنری و ... همه را در بر می گیرد. به این جهت اگر مدرس فلسفه بخواهد در کلاس درس حق مطلب را ادا کند باید بتواند آزادانه تا عمق مسائل و موضوعات را از هم بشکافد و این توانایی در جامعه ای تحقق می یابد که ساختار سیاسی حاکم بر جامعه شرایط آن را پیشاپیش فراهم کرده باشد و در جامعه ما البته این شرایط فراهم نیست.

 3.       ارتباط فلسفه با زبان

در حوزه علوم طبیعی در سده های گذشته به تدریج یک زبان واحد همگانی تاسیس شده و همه محققان ایده های علمی خود را با آن زبان بیان می کنند و چون مفاد ان زبان تعریف شده و مورد توافق همگان قرار گرفته است علوم طبیعی در «بیان» مطلب مشکلی ندارند. مثلاً در جمله   x2=x.x  چون مفاد نشانه ها تعریف شده است، همه به نحو یکسان معنی آن را درک می کنند. اما در علوم انسانی ( بخصوص فلسفه ) بیان مطلب در گرو زبان طبیعی (برای ما زبان فارسی) است و این زبان امروز در ایران برای تدریس فلسفه از چند جهت گرفتار مشکل است: در تدریس فلسفه اسلامی که اصطلاحات و زبان آن از زبان عربی اقتباس شده است، مطالب و موضوعات فلسفی برای گوینده و شنونده امری قابل درک نیست زیرا این زبان جوابگوی «مفاهیم» جدید نیست. از طرف دیگر در تدریس فلسفۀ غرب که مستلزم آشنایی به زبان های غربی است، به دلایلی که باید در جای خود بررسی شود، این زبانها «وارد» فرهنگ امروزی ما نشده است و حتی استادان فلسفۀ تحصیل کردۀ ممالک غربی نمی توانند مفاهیم فلسفه غرب را به فارسی امروز به نحوی که برای دانشجو قابل درک باشد بیان کنند و بحث در این مورد مفصل است.

 4.      بیگانگی با شرایط و اقتضائات عصر جدید    

در مورد تدریس فلسفه اسلامی بخصوص این کاستی بسیار چشمگیر است که اغلب (اما لزوماً نه همۀ) مدرسان فلسفه اسلامی به دلیل ماهیت حرفه ای آنها، با شرایط عصر جدید آشنایی ندارند. مجموعه واکنش ها، بازتاب ها، تصمیم گیری ها، اظهار نظر ها، ارزیابی ها و برخورد مدرسان فلسفه اسلامی با مسائل زندگی چنان است که گویی این بزرگواران در زمان ابن سینا زندگی می کنند. بیشتر این افراد (و نه همۀ آنها) چنان با مسائل زندگی برخورد می کنند که گویی معاصر ابن سینا و سهروردی هستند و شرایط سیاسی امروز این کاستی را دامن می زند و بر شدت و قوت آن می افزاید.

5.      شرایط روحی و روانی

استادان فلسفه اعم از فلسفه غرب یا فلسفه اسلامی بخشی از پیکرۀ نظام دانشگاهی هستند که مثل سایر دانشگاهیان (بخصوص در حوزۀ علوم انسانی) تحت فشار شرایط روحی و روانی یی هستند که شرایط سیاسی امروز بر آنها تحمیل می کنند: در سه دهۀ گذشته به استادان دانشگاه گفته اند «لشکر معاویه» و «بی دین» و دانشگاه را «مرکز فساد» معرفی کرده اند. این فحاشی ها به دانشگاه و دانشگاهیان اغلب از جانب افراد فاقد مسئولیت (به معنی انسانی لفظ نه به معنی اداری آن) ابراز شده است و از جانب دستگاه حاکم هیچ اقدامی برای مجازات و تنبیه این افراد صورت نگرفته است. آن آزادی که در صدد انقلاب مردم طالب آن بودند عملاً به صورت آزادی هرزه گویی نسبت به دانشگاه از جانب طبقۀ خاصی در آمد و این زهر مهلک اگر چه هنوز نتوانسته است دانشگاه را از پا در آورد و این خود معلول مقاومت ملی و مسئولیت مدنی  دانشگاهیان است اما توانسته است ضربه های مخربی بر پیکرۀ دانشگاه وارد کند که البته خاص فلسفه نیست اما مرکز ثقل آن، فلسفه است.

 6.      توان علمی و آشنایی با «روح» تفکر غرب

تدریس فلسفه تا آنجا که به فلسفه غرب مربوط است مستلزم آشنایی با «تاریخ غرب» است. نظام های فلسفی غرب از قبیل فلسفه های افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت و ... جزء تفکیک ناپذیر تاریخ مغرب زمین است. تاریخ غرب (مثل تاریخ در هر جای دیگری) تاریخ ادیان، اختراعات و اکتشافات، هنرها، جنگ ها، نظام های سیاسی و دست آوردهای علمی و صنعتی است و در کشور ما معمولاً فلسفه غرب منفک از مجموعه شرایط فرهنگی غرب تدریس می شود و این روش البته ناقص و موجب کاستی ها و نابسامانیهای بسیار می شود. در مواردی بی کفایتی مدرسان فلسفه غرب به چشم می خورد که هم عمر خود را تلف کرده اند هم وقت دانشجو را هدر داده اند و هم بهانه به دست مغرضان و بد اندیشان داده اند. فلسفه ارسطو را جدا از شرایط قرن چهارم قبل از میلاد و فلسفه کانت را جدا از شرایط فرهنگی قرن هجدهم اروپا نمی توان درک کرد و مدرسانی که این شرایط را نشناخته اند، در مورد ارسطو به بحث در مورد جوهر و عرض و صورت و ماده بسنده کرده و در مورد کانت به تفکیک فاهمه از عقل و ذکر مقولات فاهمه اکتفا کرده اند البته درک درستی از فلسفه های ارسطو و کانت ندارند تا بتوانند آن را به دانشجویان منتقل کنند.

منوچهر صانعی دره بیدی

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 2 فروردین1388  |
 گفتگو با دکتر سروش دباغ

آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران

در گفتگوی جمجمک با دکتر سروش دباغ

 

عکس از فرناز خطیبی

فرناز خطیبی، زینب ربیعی، علی کربلایی: دکتر سروش دباغ در یکی از اتاق های موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه، پذیرای ما بود تا برایمان از ضعف های سیستم آموزشی فلسفه در ایران بگوید. سیستمی که خود مدتی است استاد بودن در آن را تجربه کرده است. او تجربه ی تحصیل در خارج از ایران را با تجربه ی تدریس در ایران کنار هم می نشاند تا به یادمان بیاورد که چه قدر با وضع مطلوب فاصله داریم. نقد وضع موجود آموزش فلسفه در میانه های گفتگو به گرفتاری تاریخی ایرانیان میان سنت و مدرنیته گره خورد و به این هشدار رسید که جامعه ی ما فلسفه زده است...

خلاصه ی گفتگو

*در مغرب زمین فلسفه، موضوع محور تدریس می شود

*در سرزمین ما به ادبیات ثانویه ای که حول و حوش آثار اصلی فیلسوفان نگاشته می شود، پرداخته نمی شود

*مهارت دانشجویان ما در استفاده از متون انگلیسی یا زبان های دیگر پایین است

*یک دانشجوی فلسفه غرب مخصوصا ًدر مقطع دکتری حداقل باید نوشتن فلسفی را بداند. و من تقریبا مطمئنم که چنین چیزی به راحتی و به همین زودی در بین دانشجویان ما رخ نمی دهد

*اساتید آثاری را که حتی همکارانشان به زبان فارسی می نگارند، نمی خوانند

*استاد در آغاز ترم باید سرفصل ارائه دهد که محتوای درسی من چیست و در هر جلسه چه می خواهم بگویم

*پس از دادن اطلاعات، دانشجو باید به فکر واداشته شود

*قرار نیست که شخص با فلسفیدن حتماً در پی تحولات اجتماعی هم باشد

*در مغرب زمین هم صرفاً تحولات معرفتی نبود که منتهی به مدرنیته شد

*من با آقای دکتر میر سپاسی در این مورد هم رأی ام که ما مدرنیته ی بومی و ایرانی می خواهیم

*الان خیلی از فلاسفه ی مسلمان ما منسلخ از بافت اجتماعی _فرهنگی جامعه هستند

*جامعه ی ما فلسفه زده است.

*یکی از کارهایی که باید بکنیم پالایش و تصفیه  همین سنت عرفانی است. فکر می کنم برای این که روح و معنا و معنویتی به جامعه ی خودمان تزریق بکنیم، این سنت خیلی به ما کمک می کند

*فلسفه اسلامی یک سری ابزارهای نظری خوبی دارد که می توان از آن ها استفاده کرد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 26 اسفند1387  |
 یادداشت دکتر حسین مصباحیان
 

یادداشت دکتر حسین مصباحیان درباره ی آموزش فلسفه

پرسش از چیستی فلسفه و دانشگاه

دکتر حسین مصباحیان استاد فلسفه دانشگاه تهران با ارسال یادداشتی به بررسی وضعیت آموزش فلسفه در ایران پرداخت. ایشان با اشاره به تغییر مفهوم دانشگاه از نگاه اندیشمندان معاصر، پرسش از چیستی فلسفه و دانشگاه را از راه های ارتقای آموزش فلسفه می داند. متن کامل یادداشت ایشان در زیر می آید: 

اجازه بدهید به جای پرداختن به مشکلات شیوه های تدریس فلسفه در ایران ، به روش های معاصری اشاره کنم که به کار گرفتن آنها احتمالا می تواند به آموزش فلسفه در دانشگاه  یاری رساند . هایدگر در جایی می گوید گوهر دانشگاه ، علم است و بلافاصله می پرسد گوهر علم ولی چیست ؟ او با طرح این پرسش می خواهد ایده همبولتی –وبری دانشگاه به مثابه محلی برای جستجوی حقیقت را با فراخوان نیچه ای – اشپینگلری دانشگاه به مثابه نهادی مسئول برای مقابله با نیهیلیزم و در نتیجه زوال یک تمدن در هم آمیزد و به " آموزش و پژوهش "  در دانشگاه جهت بدهد.  اید ه ای از دانشگاه و فلسفه که بعدها با چشم اندازهایی کاملا متفاوت از هایدگر ،  توسط چهار فیلسوف تاثیر گذار قرن بیستم یعنی هابرماس ، دریدا ، فوکو و رورتی ادامه پیدا   می کند و فلسفه به عنوان معرفتی که در  جستجوی حقیقت است  جایش را به فلسفه به مثابه معرفتی  که در  جستجوی رهایی است ،  می دهد. با در نظر داشتن چنین  تغییر جهتی در نقش فلسفه ، احتمالا یکی  از راههای ارتقاء آموزش فلسفه در دانشگاه  این است که  چیستی دانشگاه، چیستی فلسفه ، چیستی آموزش و روش آموزش آن، همواره مورد پرسش قرار گیرد  و وضع غالب و تعاریف قالبی از این مفاهیم به نفع موقعیت " در راه" و " نیندیشیده " آنها  حرکت داده شود. به زبان دریدا اگر سخن بگوئیم، در واقع دانشگاهیان مسئول هستند  که در مقابل دانشگاه ، فلسفه و روش های آموزشی موجود، از معانی این ها سخن بگویند. چنین رویکردی ، احتمالا دو پی آمد خجسته در بر خواهد داشت : نخست طرح پرسش های معاصر ، سپس درگیر شدن با این پرسشها و به تبع این دو چاره جویی برای آنچه به تعبیر  اورتگایی گاست  سبب نارضایتی بشر شده است...

 

|+| نوشته شده توسط در جمعه 9 اسفند1387  |
 یادداشت دکتر ضیاء موحد

 

یادداشت اختصاصی دکتر ضیاء موحد درباره ی آموزش فلسفه در ایران

از این دپارتمانها فارابی و ابن سینا بیرون نخواهد آمد

یکی از استادان فلسفه در دانشگاه آکسفورد پائولو کری ولّی (Paolo Crivelli) است. از این استاد، که ایتالیایی است و ارسطو شناس، پرسیدم گمان نمی کنید دانشجویان در ایتالیا بیشتر به شما احتیاج داشته باشند. گفت حتما چنین است اما در آنجا دانشجویان فلسفه می خوانند که آراء فیلسوفان را یاد بگیرند اما در آکسفورد دانشجویان می خواهند خود در فلسفه سهیم باشند و آراء تازه بیاورند.

عیب اساسی تدریس فلسفه در ایران همین تکرار آراء دیگران است بی آنکه دانشجو را به شرکت در بحث و انتقاد تشویق کنند. البته درک درست آراء هر فیلسوف لازمه نقد آراء اوست و این وظیفه استاد است که با تدریس متن اصلی آثار هر فیلسوف، نه متنهای دست دوم و سوم، تصویر درستی از او به دست دهد. اما این آغاز کار است. فلسفه وقتی شوق انگیز می شود که دانشجو به تفکر و نقد و در نهایت آوردن اندیشه های تازه بپردازد. این آن چیزی است که در تدریس ما از فلسفه غایب است و نتیجه آن این می شود که هر روز گروهی زیر علم فیلسوفی سینه بزنند بی آنکه بدانند در زادگاه آن فیلسوف در غرب چه علمهای مخالفتی برافراشته شده است.

فلسفه اندیشیدنی است مدام و تعطیل ناپذیر. هیچ چیز قطعی نیست. و حسن آن هم همین است. اگر بازی شطرنج جالب است در امکانات بی نهایت آن است. فلسفه کمتر از شطرنج نیست. با حفظ کردن چند بازی مهم شطرنج هیچ کس شطرنجباز ماهر نمی شود. با حفظ کردن آراء یک فیلسوف هم کسی فیلسوف نمی شود. باید نیروی تخیل و عقلانیت منطقی را با هم به کار برد تا اندیشه های فلسفی تازه زاده شود. ما قرنهاست این نسبت را فراموش کرده ایم. از این دپارتمانها فارابی و ابن سینا بیرون نخواهد آمد. اما باید وجود همین دپارتمانها را هم غنیمت شمرد به امید تغییر آنها.

ضیاء موحد

 

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 22 بهمن1387  |
 مشکلات آموزش فلسفه در ایران از نگاه استادان
 

در حلقه های دوستانه ی دانشجویان فلسفه٬ یکی از مهم ترین موضوع ها برای گپ و گفت٬ مشکلات هر روزه شان است. انتقاد از سخنان استادان٬ ایراد بر شیوه های درسی استاد٬ اعتراض به فضای کلاس٬ انتقاد از تصمیم گیری های مدیر گروه و ... همیشه یکی از مشغولیت های ما دانشجویان بوده است. این بار ما به سراغ استادان فلسفه رفتیم. می خواهیم ببینیم که مشکلات و نواقص آموزش فلسفه در ایران٬ از نگاه استادان ما چیست. وببینیم که اساساْ آن ها چه قدر از رنج های ما خبر دارند. در روزهای آینده منتظر پاسخ های متفاوت استادان فلسفه باشید.

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 22 دی1387  |
 از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون آید؟

از شکاف اندیشه کو نسیمی که درون آید؟

ای کاش ...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

( در جعبه های خاک )

یک روز می توانست

همراه  خویشتن ببرد هر کجا که خواست

در روشنای بارن،

در آفتاب پاک.                                      

[شفیعی کدکنی؛ کوچ بنفشه ها، از مجموعه ی  از زبان برگ؛ 1345 ]

همه ناراضی اند. و گوش  زمان از حلقه ی ناراضیان  جهان، ذکر ای کاش ای کاش می شنود. از ای کاش های جهانی و بشری و اخلاقی و حتی میهنی و شهری در گذریم و برسیم به یک ای کاش نزدیک؛ یک نارضایتی  آشنا؛ خانه ی دوم، نه! خانه ی اول خودمان؛ نه! خانه ی اول خردورزان  جامعه: دانشگاه. که اگر کشتی  فرهنگ ایران و ایرانیان لنگر انداخته است، سکّانش این جاست: دانشگاه. کشتی  به گل نشسته ی فرهنگ، سکّان  شکسته اش این جاست : دانشگاه. دل سوزی  سکانداران  فرهنگ  این مرز و بوم را اینجا ببینید: دانشگاه؛ گروه فلسفه.

مانده ایم عزای  کدام بلا را بگیریم و بر کدام مصیبت بگرییم؛ بی برنامگی  گروه یا بی رمقی  دانشجویان. هر چه هست حکایت  « ای کاش » است و نارضایتی است، از هرکه و هر چه.

این جا همه در ناله اند. بگذریم از آنان که سرگرم  گذراندن  واحد ها هستند و پیمانه ی سرشان که از سخنان گهربار  استادانشان پر می شود، سرمست می شوند و اگر فریادی به اعتراض سر می دهند، از سر  همین خماری است: « دلگرمی  زندگی شان » را احتمالاً یک ترم نمی بینند و چه مصیبتی بیش از این. بگذریم از اینان که « عاشق » اند؛ از تعاملات فکری با استادان در گذشته و به ناز و عشوه های عاشقانه رسیده اند.

این جا همه نا امیدند. و همه نا امیدی شان از خودشان است.  طبل  تو خالی  دانشگاه هنوز آن قدر سر و صدا دارد که کسی اگر چیز  دیگری نشنید، ایراد را در گوش های خود ببیند. این جا همه گناه را به گردن همه چیز می اندازند؛ هوش و استعداد و علاقه و انگیزه و « ذات» فلسفه و زندگی و همه چیز و همه چیز، مگر همان طبل  تو خالی  پر سر و صدا؛ دهلی که آوازش از دور خوش است و از کمی دورتر ( آن سوی ایران ) به راستی به گوش هم نمی رسد. صدایی اگر به اعتراض بر می خیزد و تا می روی خوش بین شوی و امید وار که بالاخره « از سنگ ناله ای خاست »، می بینی باز حکایت  نمره است و معدل و واحد و ... . آن چه بر سرش حرف و حدیثی و به خاطرش فریادی نیست، عمر  ماست و آینده ی ما و اندیشه ی ما. که مرگ  اندیشه را به نظاره نشسته ایم.

آن چه وضع موجود را رقم می زند ، مجموعه ی علت ها و عواملی است که یک سرش در حکومت است و سر دیگر در آن خانه که دانشجو بر سر  خوان  فرهنگ  خانه نشینان اش، پرورده شده است. اما دگرگونی را باید از جایی آغازید و کجا بهتر از همین جا، نزدیک خودمان. گروه فلسفه ی دانشگاه و مجموعه ی استادانش، نه به دوردستی  آن خانه و خوان  فرهنگ است نه فرادستی و خطر خیزی  آن قدرت و حکومت. که دگرگونی در اولی صبر ایوب می خواهد و عمر نوح؛ و دومی دل  شیر و بازوی  از جا در آوردن  کوه. و که نزدیک تر از استاد به دانشجو؟ دست  استادان و نزدیکان را به یاری بطلبیم و بگوییم که : اگر دست  موافقت فراز نمی کنید، لااقل انگشت  محافظه کاری بر بینی مگذارید که : خاموش! و سر های مصلحت اندیشی در گریبان  خود فرو مکنید که : ساکت! خطر نزدیک است! ما شور و شورش نمی خواهیم. خُردکی خرد ورزی و اندکی برنامه سنجی خشنودمان می کند اگر می توانید. اگر نه، راه را باز گذارید تا دلسوزان و خردورزان بیایند و نسیمی وزیدن گیرد.

به دانشجویان می گویم: ریشه ی مشکل در فلسفه را چرت و پرت دانستن؛ در خود را بی استعداد دیدن؛ در به زندگی نفرین گفتن و ... نیست. که این ها همه ندیدن مشکل است و آن چه می زاید: نوزاد  بی دست و بی پای  ناامیدی است. اکنون بیایید و این دوم مشکل ( نا امیدی ) را چاره کنید. ریشه ی مشکل را در استادان و مدیران دیدن، از جنس  فرو کاستن  عامل  بدبختی ها به یک یا دو نفر و انداختن  گناه بر گردن  دیگران نیست. نشانه ای است بر این نکته که: ما دانشجویان، ما جوانان، نه فقط ما، که هیچ کسی ، وقتی زاده می شود امیدوار و پژوهشگر و فیلسوف نیست. ما در جامعه ای ، دقیق تر : در دانشگاهی، زندگی می کنیم که استادانمان برای ما برساخته اند.

اما اکنون چه کنیم؟ چه می توانیم بکنیم؟

پیش از ما بسی بوده اند، آن ها که « عریضه » نوشته اند و گلایه کرده اند و شکایت نزد  مدیران  ارشد و رئیسان  والا مقام تر برده اند. اما ناراضی تر و نا امید تر و گردن شکسته و بخت برگشته بازگشته اند. پیش از ما بسی بوده اند آن ها که خود را به میدان  بازی های  مدیران و استادان  دانشگاه انداخته اند. و از دیدن  آن همه بازی و فساد اداری رنجور شده و بوی  گند  آن فریب کاری ها دماغشان را رنجانده و تهدید شنیده و باز گشته اند و دیگر هوای  دگرگونی به سرشان نمی زند.

شاید این ها همه یک پیش فرض در سر داشته اند و آن این که : « ما می توانیم با ورود به این چرخه و پریدن به میدان  بازی، اوضاع را عوض کنیم». غافل از این که در موازنه ی قدرت، کفه ی استادان و مدیران آن چنان سنگینی می کند که هر چه کنیم به آن دست نمی یابیم. و اگر در این شرایط وارد  میدان شویم بازی می خوریم. دانشجوی  بی بضاعت را چه یارای  تغییر است، آن هنگام که تکیه به قدرت زدگان « می توانند » ستاره اش دهند؛ نمره اش ندهند و محروم و اخراجش کنند؟ و چون « می توانند» ، « انجام می دهند ». و این چنین بر جگر سوختگان، داغ بر داغ می افزایند.

آری اکنون:  قدرت  ما در قلم  ماست. و باید نوشت و نوشت و نوشت، از همه ی داغ ها و درد ها. تا به یادگار بماند؛ تا دیگرانش بخوانند و بدانند در این خطه از سرزمین  خرد چه می گذرد. باید نوشت؛ خبر پراکند و آگاهی بخشاند.

واقعیتی است که آن چه که آدمی در چهار دیواری  بسته ی یک اتاق می کند،  نمی تواند به همان آزادی و فراغت در خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد انجام دهد. چشمان  نگران  آدمیان  پیرامون، آدمی را محدود می کند. و اکنون دانشگاه آن چهار دیواری  بسته است. کو نگاه  تند و تیز  نقادی که استادان  ما را نظاره کند و به نقد بکشد. کجاست نگاه  تیزبین دوربین های رسانه ای.

رسانه ها ( از تلویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجله و وب سایت و ... ) در دنیای  امروز کارشان فراتر از سرگرم کردن است. اکنون دنیا، دنیای بسته ی دیوار کشیده ی کهن نیست، که اگر هر گوشه ای از آن جنایتی می بود، به گوش هیچ کس نمی رسید. اکنون کافی است تا دخترکی در گوشه ای از خاک  عراق سنگسار شود، تا رسانه های جهان دست به کار شوند و از آن بنویسند و بگویند و گوش  عالمیان را کر کنند. و رسانه ها کیستند جز همین مردم. جز مجموعه ای از خبر نگاران. و چه می کنند جز بازتاباندن  آن چه پنهانی صورت گرفته است.

حاکمان را در همه ی حکومت ها و در همه جای  دنیا و فرا دستان را در همه ی سیستم های اداری باید نقد کرد. که اگر نبود نگاه  منتقد، جنایت ها بسی بیشتر و دل ریش تر از اکنون می شد. و رسانه بر پایه ی نقد است.

در این نقد و تیز بینی و سنجش، هر آینه نه دشمنی و کین توزی ای برجاست، نه غرض ورزی و منفعت طلبی ای. به چشم  آدمی نمی آید مگر آن چه مهم است و عزیز.    و آن چه اینگونه است، ناتوانی اش دل را به رحم می آورد؛ نابودی اش لرزه بر اندام       می افکند؛ عیب و ایرادش آدمی را به اصلاح بر می انگیزاند. واین هم، پایه ی دیگر نقد است که نقد نمی شود مگر آنچه دوست داشتنی است.

و در کار نقد، تغییری را نبایست انتظار کشید و شورشی را به دیدگان دید. ارزش کار، تنها و تنها در همان آگاهی رسانی است. آگاهانیدن  دانشجو، استاد و آن ها که بیرون از این سر در  تاریخی چشم  حسرت به آن می دوزند، از دانشجو گرفته تا استاد.

اکنون در نبود  آن رسانه ها و خبرنگار ها و چشم ها و نقد ها، ما خود ، رسانه     می شویم. اگر در دانشگاه عمرمان تلف می شود؛ اگر اندیشه ها و انگیزه ها کشته می شود؛ اگر فهمیدن و اندیشیدن یادمان نمی دهند؛ اگر خواندن و نوشتن فراموش مان می شود؛ اگر توهین و تهدید می شنویم؛ اگر این جا به همه جا شبیه است مگر دانشگاه؛ بگوییم و بنویسیم تا همگان بدانند. کار ما تنها و تنها همین آگاهی بخشی است و خبر پراکنی.  که « هر که را خبر هست، بندگی از او دور است.»

 

|+| نوشته شده توسط علی کربلایی در یکشنبه 22 دی1387  |
 نماي نزديك
 

راننده نگاهش خیره به خیابان بود و چراغ ترمز ماشین های روبرو. زن چاق کنار دستم، به تنهایی جای دو نفر را گرفته بود. از خرت و پرت هایی که کنارش جا داده بود، می شد فهمید که از خرید بر می گردد. ناگزیر نق می زد و همه چیز می گفت از سرزنش دولت تا گله از گرانی. راننده هم گهگاه به تأیید او چیزی می گفت. ماشین، کناری ایستاد و پیرزنی نحیف، روی صندلی جلو، جای گرفت. صحبت از گرانی بود و دزدی و مال مردم خوری و سیگار و سرنگ و جوان و زندگی های قدیم و گرسنگی های جدید و ... . پیرزن وقتی درد دل ها را شنید، بغض اش ترکید و گریه اش، زبان ها را بند آورد. هق هق کنان و به زاری، سکوت ما را تلخ تر کرد. تنها چند جمله گفت:

...شوهرم بازنشسته ی از کار افتادس...خونه نشینه...دویست تومن حقوق می گیره...دخترم ام اس داره...اومدم داروخونه می گه دویست تومن پول داروهاشه...آخه من چی کار کنم...

***

روبروی در اصلی دانشگاه پیاده شدم. به سمت گروه فلسفه که می رفتم، هق هق پیرزن، خود را در خاطرم می نشاند، درست در کنار:

عقل فعال ...معقول اول...اصالت وجود...دازاین...اصل جهت کافی...دیالکتیک...مقولات کانت...کوگیتو...سوژه... و...

***

...راهروی گروه فلسفه ساکت و آرام بود. پیرزن نبود و گریه نمی کرد. پیرمردی امّا فریاد می زد:

« قاعده ی الواحد ... ... .»

|+| نوشته شده توسط علی کربلایی در یکشنبه 12 آبان1387  |
  اندر احوالات
شوخ عالمی را دید بر بارش همه کتاب ، ازو پرسید این همه به چه؟ عالم با تمسخر گفت: تو چه دانی چیست؟ اینان همه علمند و من عالم بدین ها. اسرار در این کتب است و تو قدر آن ندانی ، کتب را با خود برم همه حال  که این از خصیصه عالم است و من بزرگ ایشانم . شوخ دستی به الاغ عالم کشید و گفت: پس این الاغ از تو عالم تر است، چون در همه حال چه تو باشی یا نه این علوم بر گرده الاغ تواست.
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 9 آبان1387  |
 
 
بالا